به قول کامو:«رو به سوی آن بخش از وجودم کردم که هیچکس را دوست نداشت ،و در همان جا آرام گرفتم.»
گاهی روح آدمیزاد از اعماق وجودش گریه میکند بدون اینکه اشکی بریزد، چرا که چیزی نمانده که سرش نیامده باشد،احساسی نمانده ک عمقش را تجربه نکرده باشد، وقتی از میان تمام شکستن ها عبور کنی دیگر دلواپسی ای نمی ماند ، همزادپنداری با ناهشیار شاید وجدانی را آرام کند اما دردی را دوا نمیکند. گویی در این بازی آدمیت زیر درخت علت و معلول گم میشود.
یکی هم پیدا نمیشود بگوید به نیت قلم کردن بهتر نیست اینبار تا تابستان تمام نشده به کوه رفت؟